بسم الله الرحمن الرحیم
...........روزی که امام حسن بنا به دلایلی با معاویه صلح می کرد حسین بن علی برادر کوچکتر ایشان ظاهرا این صلح را چنداشن یرین و پذیرفتنی نمی دانست و گفته اند که اختلافاتی نیز بین حسن و حسین پدید آمد و حسین اعتراضاتی به برادر خود داشت با همه این احوال تا زمان حیات برادر بزرگتر سخنی نگفت و انگشتی به اعتراض بلند نکرد و سکوت کرد. در آنسوی معاویه که فردی زیرک و دشمن شناسی بود خوب می پنداشت که چگونه دشمنانش را آرام کند و با آنان مدارا کند. روابط حسن و حسین و معاویه نیز چندان طوفانی نبود در روایات شیعه هست که معاویه به امام حسن و حسین صله و پاداش می داد و آنها نیز برمی گرفتند و می پذیرفتند.پس از مرگ معاویه که یزید برجای او نشست و حسن بن علی دیگر نبود و امامت به حسین بن علی سپرده شده بود مسئله از آنجا شروع شد حال یزید جوانی بی تجربه و بی تدبیر بود که با وسایط پدر بر آن منصب نشسته بود و این اولین نقض عهدی بود که معاویه کرد جزو مواد پیمان با حسن بن علی یکی همین بود که کسی را به وراثت و نیابت خود انتخاب نکند ولی نقض عهد کرد و این اولین کاری بود که حسین را برآشفت و باعث شد که به چشم دیگری به معاویه نگاه کند می دانست و بر اثر این حادثه بهتر دانست که با کسانی چون معاویه و بخصوص یزید پیمان نمی تواند بست و آنها در پیمان شکنی روان اند و حالا اگر با برادر او چنان کردند او نمی تواند آن درس را تکرار بکند حسین به نیکی معاویه را می شناخت معاویه به یزید وصیت کرده بود که اگر با همه در افتادی با چند نفر در نیفت چون عاقبت خوشی ندارد یکی با حسین بن علی و یکی با عبدالله بن زبیر در نیندازد اینها عصیان گرند شورشی اند اهل تسلیم شدن نیستند و می توانند بالقوه خلق عظیمی را با خود گرد بیاورند و برای حکومت نوپای تو مزاحمتی ببارآورند اینها وصیتهای مدبرانه ای بود که معاویه به یزید کرد. اما یزید که سلطنت را بدون هیچ زحمتی بدست آورده بود (رستمی جان کند و مجان یافت زال) مجانی آن سلطنت و ریاست را بدست آورده بود نه تنها نصایح پدر را فراموش کرد و زیر پا نهاد بلکه کوشید همان دشمنان و سرشناسانی که پدر از آنها نام برده بود آنها را سرکوب کند و به جای خود بنشاند و حکومت را بی آزار و بی مزاحم تماما در آغوش بگیرد و ازآن خود بکند و این تصوری بود که حکومت یزید آغاز شد
اما برای حسین روشن بود که با این حکومت سر سازش و آشتی ندارد ما به درستی نمی دانیم که در ذهن او چه می گذشت آیا می خواست با یزید در آویزد که بسیار غیر محتمل است می خواست چنان که گفته اند حکومت اسلامی تشکیل بدهد که بسیار غیر محتمل است اما این را می دانیم که یزید را نمی پسندید و نمی خواست زیر بار او برود و همان شیوه که برادر او در پیش گرفته او هم وادار شود که با یزید در پیش گیرد صلحی سازشی و بیعتی بکند هیچکدام اینها در منش حسین نبود یزید هم که شخصیت مقابل خود را نیک می شناخت بلافاصله بعد از بدست گرفتن زمام حکومت به والی مدینه نامه نوشت و گفت حسین را احضار کن و از او بیعت بگیر برای اینکه در اولین قدم او را به زانو درآورد و وارد تسلیم کند و امام حسین هم می دانست که درگیری پدید خواهد آمد وقتی نزد والی مدینه می رفت دوستانش را مسلح با خود برد گفت بیرون بایستند که اگر توقف من در دارالعماره طول کشید وارد شوید و بدانند حادثه ای در حال اتفاق افتادن است به او پیشنهاد بیعت با یزید کردند و گفت نه من بیعت نمی کنم بنا بر بعضی روایات یک شب مهلت خواست فکر کنم که آیا بیعت کنم یا نه اما هرچه که بود در سر بیعت با یزید را نداشت او از همان خروج دارالعماره می دانست قدم بعدی ترور اوست از این رو بود که عاقلانه اندیشید بلافاصله بار بست و به طرف مکه خروج کرد ولی در آنجا هم احساس کرد که جانش در خطر است تروریست های یزیدی این سو و آن سو بودند دوستانش به او خبر دادند که کسانی شمشیر زیر احرام بسته اند و قطعا خواهان ترور او اند این بود که جهت بقای جان و تن ندادن به بیعت فرار را از مکه پیش گرفت راهی که بتواند موقتا جانش فرار از ترور و بقای جان و تن ندادن به بیعت و فراهم آمدن یک فضای امنیتی بسیار رعب آور باعث شده بود که حسین راهی را بگردد تا جان خودش را موقتا از این مهلکه نجات دهد در همین اوقات بود که نامه های کوفیان بدست او رسید که او را می خواندند. کوفه نیز از مناطق نهی شده وصایای پدر یزید بود که ناآرام است و بالقوه می تواند دردسر ساز و منبع شورش های بزرگ باشد این بود که بنا بر این وصیت یزید هر روز یک والی را بر سر مردم کوفه می نهاد تا اینگونه اوضاع را در دست و آرام گیرد آنجا روزی پایگاه علی بن ابیطالب بوده که هنوز گرایش به امامت داشتند و آنچنان که باید و شاید سر تسلیم و شفا به شام نداشتند و حال که می دانستند حسین بن علی در چه موضعی است و شاید نمی دانیم امام حسین بطور پنهانی با آنها در ارتباط بود پیک هایی به آنها فرستاده بود و آنها را از موقعیت مطلع کرده بود وقتی نامه های آنها که رسید ایشان تصمیم گرفت که محل بعدی که به آنجا می گریزد برای حفظ امنیت و جان خود کوفه باشد.
تا اینجا سخنی از امام حسین نداریم که دلالت بر رفتن او برای قیام و انقلاب باشد این ترمنولوژی که در زمان ما شایع و رایج شده است(قیام حسینی، انقلاب حسینی) اینها ادبیات و گفتگوی زمان ماست یعنی این قیام و انقلاب در بیان روزگار ماست.
دلایل حسین جهت این عزیمت از مدینه به مکه و از مکه به روی کوفه در درجه اول فضای رعب آور امنیتی، دوم سازش ناپذیری او خصوصا با یزید و سوم بدنبال مکان و جای امن گشتن.
کوفیان به او وعده دادند که آغوش گرم ما برای تو باز است و می توانی به اینجا بیایی و با عزت زندگی بکنی حسین این را پذیرفت اما احتیاط لازم را کرد همانگونه که هر فرد عاقل و سیاستمدار و با تدبیری اینکار رو می کند ابتدا خودش نرفت برادرش را فرستاد مسلم حرکت کرد از امور غریب این است که ما هم در امام حسین و هم در مسلم می بینیم که تا حدودی نفوس بد می زدند وقایعی که پیش می آمد تفسیرهای منفی می کردند و از آنها اشاراتی می گرفتند که گویی حوادث تلخی در انتظار است در میان راه ظاهرا اسب مسلم بر زمین خورد و وسایلش شکست کوزه آبش شکست به امام حسین این را نوشت که خبر از حوادث تلخ آینده می داد و خواست که این سفر را ادامه ندهند که امام حسین خود و اهل بیت را اهل فال بد ندانست و خواست که سفر را ادامه دهند و پذیرایی گرم کوفیان از مسلم و بلافاصله نامه مسلم به امام که فضا آماده است و همه منتظر تشریف فرمایی شما هستند و حرکت امام حسین در هشتم ذی الحجه آغاز شد. یک ماه سفر تا کربلا در نزدیکی کوفه، پیک هایی به سمت حسین که ورق کاملا برگشته، امیر تازه ای بر کوفه دست تازیده بنام عبیدالله بن زیاد که دست بر سرکوب شدید و مطلق کوفیان نهاده مسلم را به قتل رسانیده اند و لذا کوفه دیگر آن کوفه نیست که به شما نامه نوشته و دعوت کرده و شما آنجا را به منزله یک پناهگاه می شمردید و بطرف آن روانه شدید امروز مکان امن نیست و اگر بیائید به زندان خواهید رفت و به قتل می رسید نیایید و برگردید در اینجا امام حسین قصد برگشت کرد ولی یک اتقاق افتاد یزید متوجه شد که طعمه را نباید از دست داد و بهتر است که با او همین جا تسویه حساب کند کسی که خودش به پای خودش به دام آمده بود کسی که یزید آنهمه تروریست برای او استخدام کرده بود و به مکه فرستاده بود و موفق نشده بود حالا که می دید حسین به کوفه نزدیک شده در فضایی که کاملا قابل محاصره است در آنجا قرار گرفته تصمیم گرفت به هر قیمتی حسین را تسلیم کند یا او را از میان بردارد ایشان می خواست برگردد بدرستی ما نمی دانیم که به کجا می خواست برگردد به نوشته مقتل ابی اخنق قدیمی ترین سند واقعه کربلا می گوید بگذارید به مرو روم و از آنجا به جای دیگر یا به مدینه یا مکه برگردم و به هر حال زندگی خودم را ادامه دهم ولی حر همین حا بود که راه را بر امام حسین بست و گفت به من دستور است که راه بر تو ببندم و اجازه بازگشت ندهم و بدین ترتیب بود که حلقه محاصره تنگ و راه بازگشت منتفی شد و حسین بدرستی فهمید که در دام افتاده است و راه بازگشتی وجود ندارد دوستان یزید و عبیدالله بن زیاد رسما می گفتند یا با پیش یزید برویم و بیعت کن و یا همین جا با ما بیعت کن تا ما خبر آن را برای یزید ببریم یا آماده مردن باش در این شرایط بود که امام حسین تصمیم بر ایستادگی گرفت و اینچنین بود که واقعه کربلا پدید آمد او برای کشته شدن و یا مقابله با یزید و ورود به یک جنگ راه نیفتاده بود هیچ خبری در این زمینه وجود ندارد وقتی از مکه حرکت می کرد پاره ای از بزرگان قوم صحابیون پیامبر که تا آن موقع زنده بودند به او مشورت دادند گفتند حرکت درستی نمی کنی این راه موفقیت آمیزی نیست و نهایتا به چنگال یزید خواهی افتاد ولی ایشان با محاسبات عقلانی خود و با توجه به شواهد می گفت سفر کامیابی است و این بود که حرکت کرد کسی که بنا به جنگ داشته باشد با سپاه حرکت می کند نه 60 یا 70 نفر آن هم اکثریت زن و فرزند و کودک. این است که ایشان در شب عاشورا همه را جمع می کند و از قول ابی اخنق ایشان به یارانش می گوید من برای جنگ اینجا نیامده بودم و شما هم برای جنگ همراه من نیامدید شما تکلیف را به نیکی انجام دادید وفاداری را به خوبی نشان دادید ولی الان می توانید بروید هیچ وظیفه و تکلیفی ندارید و حقیقتا و بدرستی می گفت که یزید من را می خواهد تسلیم و بیعت من را می طلبد و همه طرف حسابش من هستم با شما کاری ندارید می توانید بروید ولی به بیان عموم تواریخ یاران او را تنها نگذاشتند و گفتند به اینجا که رسیده ما می مانیم و پایداری و پایمردی کردند. باری چنین بود که حادثه رخ داد حتی پاره ای از لشکریان یزید هم فکر بر چنین واقعه ای نداشتند که کار بدینجا کشیده شود بیشتر در یک عمل انجام شده قرار گرفته شده بودند ولی یزید تصمیم خودش را گرفته بود کار یزید و عبیدالله بن زیاد از نگاه و منطق سیاسی درست بود حسین را که به هیچ نحوی نمی توانستند به دام بیندازند به پای خود به دام و صحنه جنگ گرفتار شده بود آن هم در صحرایی که صدایش به جایی نمی رسد حال یزید می تواند بدون اینکه صدای او به جایی برسد کار را یکسره کند و او و دوستانش را از میان بردارد و چنین هم کردند این بود که خبر واقعه کربلا تا بعدها به جاهای دیگر نرسیده بود و مدتها طول کشید تا دیگران بدانند کسی خبر نداشت. اسارت خانواده او برای شهرهایی که می گذشتند آشنا نبودند کسی نمی دانست اینان کی اند اسیران که اند برای چه اسیر شده اند چه حادثه ای را پشت سر گذاشته اند و اصل واقعه چه بوده است در بی خبری مطلق به سر می بردند این بود که فضای کاملا عملیاتی بود که تمام کسان و قومی که مزاحم او بودند در سریعترین وضعی از میان بردارد و چنین نیز کرد و اینگونه واقعه کربلا با تلخی تمام بگونه فاجعه بزرگ در تاریخ پدید آمد.
ولی کسی که بر علیه یزید قیام کرد دیگری بود آن عبیدالله بن زبیر بود در مدینه بود او هم از نهی شدگان معاویه به یزید بود که او سرسخت است اما شیوه او با امام حسین متفاوت بود او علنا قیام کرد و هدفش برانداختن حکومت یزید بود و یزید هم مدینه را به شدت کوفت. گویند یزید چنان ویران و قتل عامی در مدینه کرد که فاجعه آن واقعه کربلا را می پوشانید و کسانی که شاید واقعه کربلا را تحمل کردند فاجعه مدینه را نه و چنان این ظلم و تجاوز شدید بود که خاطرش تلخ تا امروز باقی است هر چند عبدلله بن زبیر پای به فرار نهاد و او نیز به مکه گریخت یزید به آنجا نیز حمله کرد و در آنجا هم ویرانی هایی را به بار آورد که در میانه کار با خبر مرگ یزید محاصره شکست و بعضی ها سر به سلامت بردند.
شیوه امام حسین با شیوه عبیدالله بن زبیر کاملا متفاوت بود که کاملا مختصر و استخوان بندی شده بیان شد البته در طول تاریخ واقعه ها بر این واقعه افزوده شده است و این حادثه کوچک بدل به حادثه بسیار بزرگ و فربهی شده است و پاره ای از آن طبیعی بوده است آنقدر این حادثه دلسوزانه و انسان سوز بود که شیعیان نمی توانستند آن را فرو بنهند و این بود که برای هر گوشه آن هنری آفریدند شعری و سخنی گفتند و بدل به حادثه هنری بزرگی شد که هنرمندان بخصوص شیعه تمام هنرشان با به پای آن ریختند هم استفاده های هنری دینی کلامی و هم سیاسی کردند. شاید برای اولین بار در قرن چهارم بود که آل بویه که شیعه بودند دو روز را در تاریخ شیعه برجسته کردند یکی روز غدیر و دیگری روز عاشورا. متوکل خلیفه عباسی که قبر امام حسین را ویران کرده و عباسیان نمی خواستند علویان بزرگ شوند آنها بودند که قبر امام حسین را بازسازی کردند و اجازه دادند که شیعیان به زیارت آن بروند و همچنین روز غدیر و عاشورا را بزرگداشت گرفتند که تا امروز هم ادامه پیدا کرده است و ما همگی وارثان این سنت هستیم که کما بیش از قرن چهارم به بعد توسط آل بویه بنیان نهاده شده و صفویان آبیاری ها کردند و امروز هم در عداد روزهای فوق العاده مقدس برای شیعیان درآمده است.
روز عاشورا نزد برادران اهل سنت ما روزی است که روزه می گیرند و شادباش دارند بخاطر این که جزو اولین روزهایی است که پیامبر اسلام روزه را در آن روز اعمال کرد اما بعدا روزه این روزها نفی شد و روزه به ماه رمضان منتقل شد و به همین سبب یادگار آن روزها باقی مانده است و روزه گرفتن در این روز را مستحب شمردند از عجایب است در کشورهایی چون مراکش گویند که نیم روز را شادند و نیم روز غمگین یعنی پاره ای را به این رویداد و پاره ای را به آن واقعه می دهند. شگفتا که پاره ای از دینداران اهل سنت تردید در کار یزید تردید کرده اند و لعن بر او را جایز نشمرده اند و معتقدند که مسلمانی بوده هرجند خطا و گناهی کرده ولی مستوجب لعن نیست اینها از اختلافات بین شیعه و سنی است که البته بایستی توجه داشت که در آن روز نه نام شیعه بر زبانها بوده و نه سنی مذهبی، همه مسلمان بودند.
یزید باقی مانده دودمان ابوسفیان بود و بدون تردید دل پری از شکست هایی که از پیامبر و علی خورده بودند داشت به صراحت بعدا بیان کرد گفت بنی هاشم آمدند و با قدرت بازی کردند و برای گرفتن قدرت اسم خدا وحی و قران را آوردند. نه خبری پشت پرده است نه وحی ای نه خدایی که اینان می گویند هیچ این حرفها نیست و فقط بازی قدرت بود و من امروز خوشحال ام که آن دینم را اداء کردم و انتقام پدرانم را از فرزند پیغمبر گرفتم شعر مشهوری است که یزید با افتخار و ابتهاج آنرا می خواند. یعنی در بن آن واقعه علاوه بر مسائل اجتماعی این کینه کهنه نیز وجود داشت شکستی که ابوسفیان و معاویه روزی از پیامبر خورده بودند شکستی هیچ وقت نتوانستند فراموش کنند و آن کینه را از دلشان بیرون برانند به چندین دلیل بود که وقتی توانست حسین را به چنگ آورد خشنود بود و خودش را در یک موقعیت ممتاز تاریخی می دید که بر دشمن کهنه خود غلبه کرده و حالا هم جواب پیامبر و هم جواب علی را داده است. قصه انتقام کشی رسم رایج و شایع قبائل عرب بوده است.
بتدریج که خبر واقعه کربلا پخش شد شرم وجدان عده ای تکان خورد گروهی بنام توابین پدید آمدند که تمام انگیزه شان شرمندگی بود که چرا حسین را یاری نکردیم کسانی چون سلیمان بن خزائی و مختار حمله ها کردند و برای امویان تهدیدی شدند هرچند همه شکست خوردند و از میان رفتند تا این که دستگاه امویان برافتاد و بنی عباسیان روی کار آمدند که خود کمتر از امویان نبودند و پرونده و کارنامه شان دست کمی از آنها نداشت.
سنت عاشورا چه شد که ماند و این همه بزرگ شد این همه به سر و سینه زدن برای چیست و فراتاریخی به آن نگاه می شود شریعتی می گوید دلیلش آن است که ما مار گزیده ایم و ما واقعه غدیر را به حال خود رها کردیم و مخالفان ما غدیر را فراموش کردند تفسیر منحرف و معکوس کردند ولایت را بر علی به رسمیت نشناختند ما شیعیان گفتیم بنشینیم حق خود آشکار خواهد شد تاریخ به صدا در خواهد آمد و حقیقت به گوش همگان خواهد رسید دیدیم نه چنین نشد نود درصد مسلمانان واقعه غدیر را چنان معنی می کردند که از درون آن ولایت علی بن ابیطالب بیرون نمی آمد و فقط ده درصدی شیعه شدند دیگر ما نگذاشتیم واقعه عاشورا خاموش بشود و کوس آن را بر سر هر بامی به صدا درآوردیم و بانگش را در گوشها زنده نگه داشتیم تا آنجا که به گوش افلاکیان نیز برسد. یعنی شیعیان واقعه کربلارا بسیار جدی گرفتند و اهمیت فوق العاده به آن دادند در درجه اول به خاطر اینکه به کار خودشان می آمد یک اقلیتی که مورد انواع تهدید ها و تحریم ها بودند برای نگهداری خویشتن برای احراز و ابراز هویت حاجت داشتند تا واقعه ای را اسطوره کنند واقعه را چندان بزرگ کنند تا بتوانند در پناه آن زندگی کنند هویت ستانی و ابراز مظلومیت کنند و برای همیشه پیوند جاویدان با آن اسطوره تاریخ ببندند واین نقشی بود که امامان شیعه به پیروانشان آموختند و پیروان نیز به نیکی این درس را آموختند این بود که همه هنرشان را به پای آن ریختند واکنش به وقایع نشان دادند توجه کنید که در میان خلفای تاریخی پیامبر غیراز خلیفه اول ابوبکر که در سن 63سالگی در بستر بیماری مرد 3 نفر دیگر کشته شدند شیعیان از امام علی را بزرگ کردند و عزاداری می کنند ولی اهل سنت برای هیچکدام عزاداری نمی کنند و سنت عزاداری ندارند واکنشی که ما شیعیان نسبت به تاریخ خودمان نشان داده ایم نشان می دهد که ما دنبال یک کسب هویت از تاریخ بوده ایم و با وصل به حوادث و وقایع اینگنه فجیع تاریخی هم ابراز هویت و هم احراز هویت کنیم و توضیح به اهل سنت و بقیه و اکثریت مسلمانان بدهیم که در این سوی چنین ستم هایی رفته و می رود و این جواب داد درست فقط در پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود که همه این قطرهای اشک و گریه ها پشت سد تاریخی جمع شد آب فراوانی پدید آمد که وقتی این سد کسیخته شد سیل وار سلطنت پهلوی را با خود برد حتی صفویان استفاده از قصه امام حسین نکردند یعنی سرکار آمدن آنها با استفاده از واقعه کربلا نبود پس از آن که بر مسند سلطنت نشستند آنگاه در مقابل عثمانی کوشیدند تا تشیع را هویت ملی خودشان کنند کوشیدند ملیت ایرانی را با هویت شیعی گره زنند و توانستند سد عظیمی و متینی در جلوی ترکان عثمانی بسازند و لذا از مسئله تشیع تولا تبری غدیر عاشورا مهدویت حکومت امام زمانی استفاده کردند تماما آنچه که امروزه هم می بینید اینکه در زمان شاه اسماعیل صفوی حکومت به امام زمان متصل خواهد شد چه روایتها جعل نمودند و در کتابها نوشتند.
در انقلاب ایران قرائت و خوانش ویژه و انقلابی از واقعه کربلا با ورود مرحوم دکتر شریعتی حاکم شد که روحانیت آن خوانش و قرائت را از آن نداشت دیگری به آنها یاد داد آنها نزد دکتر شریعتی آموختند آیت الله منتظری گفت ما با دکتر شریعتی اختلاف نظر هایی داریم ولی باید منصفانه عرض کنم که بیشترین حرفهایی حسابی که آخوندها بالا منبر می زنند از شریعتی یاد گرفته اند. در واقع شریعتی ادبیات و گفتمان تازه ای را آورد قرائت تازه ای از اسلام و از همه مهمتر از قصه کربلا آورد. امام حسین یک استثنا در سلسله امامت بود که شریعتی آنرا به قاعده تبدیل کرد هیچ کدام از امامان ما جنگ نکردند و با حکومت ها درگیر نشدند امام علی که با خلافا صلح کرد امام حسن نیز که با معاویه صلح کرد امام هفتم شیعیان که قدری عصیانگر بود که سالهای سال را زندانی شد(البته با همه این احوال ایشان شصت فرزند داشت) و امام هشتم نیز ولیعهد مامون. ولی شریعتی با آن قرائت ویژه استثنا را قاعده کرد که همه امامان اینچنین بودند یا می خواستند اینچنین کنند آنها از اول انقلابی بودند آنها شهادت را انتخاب کرده بودند در حالیکه هیچ قرینه تاریخی این را نشان نمی دهد در همان زمان از یکطرف صالحی نجف آبادی و از طرف دیگر مرحوم مطهری به دلایل متفاوت برخلاف دکتر شریعتی نظر دادند اما شریعتی راهی را در پیش گرفته بود که به امام حسین و زینب احتیاج شدیدی داشت منتها حسین و زینبی که خودش بازسازی کرده بود معرفی که به معنای کامل قرن بیستمی انقلابی بودند آنها قیام کردند تا حکومت یزید را براندازند و حکومت دیگری به جای آن بنشانند شهادت را امام حسین انتخاب کرد حسین هیچ متاع دیگری جز جان در دست نداشت و لذا محاسبه کرد که من با دادن جان خودم می توانم این حکومت را رسوا کنم به مردم نشان دهم که چه حکومت سنگدل و ستمگری است که حاضر است حتی فرزند پیامبر را نیز سر ببرد او اینچنین می خواست آبروی حکومت را ببرد و آن را رسوا کند و مشروعیت را از آن بستانم این حرکت مشروعیت ستانی از حکومت یزید بود که از طریق دادن جان خود صورت تحقق می گرفت تا مردم بفهمند که یزید چگونه آدمی است. در واقع معاویه با پنبه سر می برید ولی یزید آن تدبیر را نداشت و آشکارا به شهادت حسین و یارانش دست برد و امام حسین توانست آبرو او رابریزد و روسوایش کند این تحلیل دکتر شریعتی بود که در مقابل تحلیل سنتی قرار می گرفت تحلیل سنتی از دید شریعتی یک تحلیل تخدیرگر بود مخدر بود تا یک آرامشی به جانها ببخشد امیدی به شفاعت حسین ببندند و بتوانند غم خودشان را بیرون بریزند و صفای باطنی حاصل کنند و پیوند روحی با حسین برقرار کنند و همان هویت تداوم پیدا کند. گرچه روضه خوانها این را هیچگاه نمی گفتند ولی در بن کلامشان بود می گفتند ما حسینی هستیم تاریخم ما با خون آن شجاعت دلیری کرامت شروع می شود و تاریخ طرف مقابل که اهل سنت باشد با قساوت آغاز می شود آنها یزید را تجلیل می کنند و خوش نمی دارند و امتناع می کنند که او را لعن و ناسزا بگویند اینچنین در مقابل هویت دیگری خود را می ساختند. اما حرف اصلی شریعتی این بود که می گفت من نمی دانم در یک کارخانه پتروشیمی استخماری آمده اند و خون را بدل به تریاک کرده اند خون حسین که باید خون ما را به جوشش درآورد به غلیان و حرکت بیندازد ما را انقلابی کند آنقدر تخفیف یافته که نه تنها کسی را برنمی انگیزاند و نمی آشوباند بلکه انگیزه کسانیکه انگیزه دارند را هم خاموش می کند و آنها را به جای خودشان می نشاند و به آنها وعده شفاعت روز جزا می دهد حتی جرئت گناه کردن می دهد که اگر اشکی برای حسین ریختید مشمول شفاعت امام حسین پدرش و جدش خواهید شد و آمرزیده می شوید اما هیچ کسی از اینکه حسین قیام و انقلابی کرد نمی زد هیچ یک از علمای شیعه تا آیت الله خمینی واقعه کربلا را مجوزی برای انقلاب در برابر حکومت ها ندانسته بودند چنین حرفی را شما از هیچ فقیهی نمی شنوید در هیچ کتابی این را نمی بینید اصلا سنت شیعی و تحلیلش از واقعه کربلا پاک چیز دیگری بود برگردید و روضه خوانیها شعرهایشان منبرهایشان را تا قبل از حسینیه ارشاد و انقلاب ملاحظه کنید و همین که به انقلاب نزدیک شدیم حرفها فرق کرد و قطعا ما دوباره در این حکومت اسلامی از تحلیل انقلابی به آن تحلیل ها و سنتهای سنتی امام حسین برخواهیم گشت راهی غیر این نخواهند دید امام حسینی که انقلابی است دیگر به در این حکومت نمی خورد علیه این حکومت که انقلاب نباید کرد امام حسینی که قیامش اجازه قیام به مسلمان ها و شیعیان می دهد دیگر این امام حسین را نباید معرفی کرد این امام حسین علیه شاه به کار می آمد ولی علیه حکومت حاضر که به کار نمی آید حکومت حاضر بنابر همان احکام فقهی می گوید جزای قیام علیه حکومت جزائش مرگ است نه کمتر و نه بیشتر حتی انتقاد علیه این حکومت مجازاتش زندان و بدتر از زندان است بنابراین آن قیام که امام حسین کرد اگر درست باشد به کار این حکومت نمی آید لذا بسیار طبیعی و منطقی است و تعجب ندارد که امروزه عزاداری ها اینقدر پس رفته و منطقش ضعیف شده و به حالت همان عزاداری های سنتی برگشته. پس چه انتظاری است باید چنین بشود. امام حسین که حالا دوباره معرفی می شود همان امام حسین است که برای گریه کردنش ثواب دارد همان که عزاداری برای او موجب شفاعت روز جزا می شود همان که تاریخ ما را ساخته است و با اتصال خودمان با او ابراز و احراز هوبت می کنیم این مقدار به درد این حکومت می خورد و عزاداری ها تا اینجا حق دارند پیش بروند اما اگر وارد منطقی که شریعتی می گفت بشوند وارد منطقه ممنوعه شده اند که بخواهند از امام حسین یک شورشی و انقلابی بسازند و بخواهند جواز عصیان را از آن بگیرند و بگویند ما حسینی هستیم و علیه یزیدیان بشوریم خیلی جالبه که در همین محرم دوطرف چه اپوزسیون و جنبش سبز و چه آنطرف هر دو خود را حسینی و دیگری را متهم به یزیدی می کنند و فعلا یک اسطوره و قصه بدست دو طائفه شیعه افتاده است و بطور کلی منطق واقعه گم شده است معلوم نیست که کی چکار باید بکند فقها هم که پاک به گذشته خودشان برگشته اند(البته اتمام حجت شده که مخالفت با حکومت اسلامی برخورد شدید خواهد شد)بی جهت نبود که از فقهای اهل سنت مثل ابوبکر ابن عربی می گفت که حسین به شمشیر جدش پیامبر کشته شد یعنی علیه حکومت قیام کردن جزائش مرگ است یزید درست به همین متوسل شد ولی حقیقت آن است که امام حسین قیام هم نکرده بود ولی یزید موقعیت را برای از میان برداشتن یک دشمن مسلم که با پای خودش به میدان اعدام آمده بود مغتنم شمرد و بهتر از آن نمی توانست عمل کند.
البته من سخن مرحوم آقای مطهری که نسبتا ساده تر است بیشتر می پسندم که قیام امام حسین یک قیام امر به معروفی بود می خواست امر به معروف کند کاری که هر مسلمانی باید بکند وظیفه خودش را انجام بدهد بدیها را در جامعه می دید منتها یزید همین مقدار مجال را هم به کسی چون حسین نداد از بی تدبیری یزید کار به درگیری رسید. اما یک قرائت دیگر و اخری از مولوی است امام حسین را خیلی دوست می داشت صرفا به خاطر اینکه پای به میدان شهادت نهاد حسین را عاشق می دانست هرچند مولوی که سنی بود حسین را که امام نمی دانست ولی علاوه بر روابط نسبی او با پیامبر عمل و رفتاری شهادت جویانه از جان گذشتگی او سبک روحی بی تعلقی او را می ستود. از این جهت گریه که نمی کرد شادی می کرد روز رهایی از زندان برای آزادی زندانی باید شادی کرد کف باید زد او روشنی آنرا بر تاریکیش قساوت سنگدلان و از دست رفتن حسین رجحان می داد چون که ایشان خسرو دین بوده اند/وقت شادی شد چو بگسستند بند زنجیرها را که پاره کردند نوبت شادی ایست حسین با اکراه این مرگ را نپذیرفتند زمانیکه دانست شهادت حتمی است شادمانه و شجاعانه رفتار کردند عاشقانه عمل کردند تا جائی را عاقلانه آمدند عقلانیتی که هر سیاستمداری باید داشته باشد محاسبه کرد یزید را نپسندید از خطر تروریست ها به مکه گریخت از آنجا از دست آنها به طرف کوفه رفت آنهم نه بی حساب و بی پایه نامه ها و وعده ها داده شده بود اما وقتی دید به دام افتاده محاصره شده راه برگشت نداره حتی پیشنهاد داد که راهی به او بدهند وقتی هیچکدام جواب نداد حالا که از این روش خسته شد بعد از نوبت عقل نوبت عاشقی ایست.
گفت آهن دلی کنم چندی/ ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور عاقلی بگذشت/ نوبت عاشقی ایست یک چندی
عاقلانه حرکت کرد و عاشقانه مقاومت کرد. حسین عزت را بر ذلت روش بود می گفت این ذلت است که آدم کوتاه بیاید و زندگی کند هر کاری یزید می خواهد بکند و من گردن را خم کنم و چشم بگویم و بپذیرم این عین ذلت است. در عاشورا گفت این آدم فرومایه من را بین دو چیز مخیر کرده یکی ذلت و یکی شمشیر من زیر بار ذلت نمی روم و مردانه می ایستم اینها فقیهانه نبود عاشقانه بود او می توانست ظاهرانه بیعت کند مگر برای ابوبکر از امام علی بیعت نگرفتند می توانست بیعت هم بکند هیچ اشکالی وارد نبود ولی نکرد این یک حرکت عاشقانه بود گفت من دست ذلت به شماها نمی دهم. خیلی جالب است که یزید هم همین حرف را می زد در بارگاه یزید یک شاعر متملق مدیحه گو شعری گفت که سر این مرد ساده لوح را پیش تو آورده اند(معلومه که این لغت ساده لوح در جاهای قدیم تاریخ جای داشته و این حکومت ها دشمناشان را ساده لوح می نامیدند)غرض اینکه خودش را با تو در انداخته بود هر که با فولاد بازو پنجه کرد/صاحب سیمین خود را رنجه کرد گفت نیروی خودش را درست محاسبه نکرده بود ولی یزید برگشت و گفت نه او قران درست نخوانده بود حسین را می گفت آنجا که خدا می گوید عزت دست خداست و ذلت هم دست خداست خدا به این ذلت داد به ما عزت داد یعنی درست همان منطق را تکرار کرد و این نمونه هایی است که روح عربی را هم نشان می دهد. یکی از مهمترین ویژگیها که در شخصیت امام حسین بود کلمات دیگر او را هم بگردید نکته که کاملا بارز است همین قصه عزت است آدمی باید عزیز باشد و به همین دلیل است که عزت چیزی است که می توان به پای آن جان داد درس تاریخ بقول یکی از جامعه شناسان ما تاریخ شرکت بیمه نیست به هیچ کسی تضمین نداده است واقعه امام حسین نشان داد جامعه ای که خود پیامبر ساخته بود بنام خود او و بنام دین او سر فرزند او را بریدند هیچ ضمانتی وجود ندارد که وقتی شما حرکتی را راه می اندازید وقتی بنای تازه ای شروع می کنید این تا پایانش پاکیزه برود اصلا اینطوری نیست این تاریخ خیلی غلت می زند این خوشبینی تاریخی را از ما می گیرد این اقلش است ساده لوحی و خوش خیالی را از ما می گیرد که بگویم محکم کاری کردیم دیگر همه چیز وفق مراد است این چنین نیست در همان جامعه ای که پیامبر ساخته بود بنام خلافت نبوی حکومت اسلامی بنام جانشینی پیامبر کسانی آمدند و بر مسند حکومت نشستند که فرزندان پیامبر را سر بریدند و آب از آب تکان نخورد یعنی جای خودشان بودند بعد از یزید همین طور سلسله امویان ادامه داد البته شورش های موضعی بود تا بالاخره توسط عباسیان برافتادند و بنی عباس هم بدتر از آنها که شاعری سرود که ای کاش همان امویان ظالم سرکار بودند و ای کاش این عباسیان که ادعای عدالت می کردند به جهنم می رفتند چقدر تاریخ تکرار شده است. امروزه بعضی ها چه می گویند هیچ تضمینی وجود ندارد لذا همیشه مراقب باید بود کجروی ها انحراف ها همیشه از جاهای کوچک آغاز می شود بنیان ظلم اول اندک بود به قول سعدی هرکسی آمد چیزی به این افزود تا به این غایت رسید و به وضعیت کنونی رسید و باران های ریز بدل به سیلاب ها می شود
درس دیگر این سوال است جان انسان تا کجا ارزش ماندن دارد؟ برتر از جان آدمی چیست همیشه می توان پرسید شرف و بزرگی جایئ و چیزیست که جان بیش از آن نمی ارزد در کارهای چنین بزرگ جان ما بی قیمت است. مولوی درست می گفت تا جایی عاقلی بود آزمودم عقل دور اندیش را ورنه دیوانه سازم خویش را اما بعد از نوبت عاقلی عاشقی جانفشانی بود
کجائید ای شهیدان خدایی/ بلاجویان دشت کربلایی
کجائید ای سبک روحان عاشق/ پرنده تر زمرغان هوایی
بنا به آنچه که در انجیل متی آمده است مسیح در لحظه آخر بر دار به خداوند گفت که خدایا چرا مرا ترک کردی مرا رها کردی بر سر من بلا و ستمی می رود رفتاری می شود که گویی خدایی در جهان نیست شاید برای یک لحظه عیسی دچار تردید پیامبرانه شد نکند همه چیز خطا بوده است در قران هم داریم در یک لحظات نادر بحرانی جان پیامبران را هم می گرفت که نکند همه چیز خیالات بوده است عیسی اول شکر می کرد و بعدش در اخرین لحظات بالای دار با خونهایی که بر او رفته بود با خدا گله می کرد زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/ می گفت کجایی چرا رهایم کردی شکایت شروع شد ولی
در زلفت در کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم/ جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
در لحظه آخر امام حسین چه می گفت خدایا من به رضای تو راضی ام اگر تو راضی به اتفاق افتادن آن هستی من هم تسلیمم
سرارادت ما و آستان حضرت دوست/ که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست
یا ایتها النفس مطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی
ای نفس مطمئن به سوی پرودگار خودت آرام و خشنود بشتاب .......
این نفس مطمئنه خود بهشت است
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
تازههای رواندرمانی و روانپویشی...
ما را در سایت تازههای رواندرمانی و روانپویشی دنبال میکنید
برچسب: عقلانیت و شهادت, نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 16:52